1765.دیوانه ها تقویم‌هاشان فرق دارد*

تعرفه تبلیغات در سایت
صبحی که با خرید یه جفت آل‌استار شروع بشه خب معلومه که شب نداره.معلومه که یه شب معمولی نداره.

آل استار ساقدار مشکی.با بند سفید. همینقدر ساده و مختصر و زیبا. (من هیچوخ رو خودم اسم آل استار پوش نذاشتم ولی خب کیه که از این دلبر خوشش نیاد. فکر میکردم چون پام بزرگه نمیاد بهم. اما خب همه قافیه ها ریخت به هم.)

و بعد با انسیه وارد روز پر ماجرامون شدیم. در حالیکه برنامه ی کم و کوتاهی داشتیم برا گذروندن ساعات نسبتا زیادی.

تو راه انسیه عکساشو نشونم داد. عکسایی که چاپ کرده بود برا مصاحبه حضوری عکاسی تهران.

اولین جایی که رفتیم مستقیما مرکز کتاب بود.

و یس! من دِ فالت این اور استارز اصلی از نشر پنگوئن آمریکا رو خریدم بالاخره!

انسیه هم سال بلوا و دوست داشتم جایی کسی منتظرم باشد رو.(که قراره سریع بخوندشون و به من قرضشون بده)

بعد خانوم کتابفروش گفت چقد چادرم قشنگه و فلان. و گفت چه کتابای خوبی انتخاب کردین و یه کم گپ دیگه.

از کتاب فروشی اومدیم بیرون. انسیه گفت بستنی میخوام. از این قیفیا که خودمون میریزیم.نصف سفید نصف کاکائویی. دنبالش بودیم که یهو گفت بیا بریم مث اونشب آبمیوه بخوریم اون مدلی! :))

پس رفتیم تو آبمیوه فروشی و بعد از چن تا نگاه (چک کردن چن تا چیز) به آقای آبمیوه فروش گفتیم بیزحمت یکی از این لیوانای آب آلبالو رو نصف کنین تو دو تا لیوان و دوتا نصف دیگه رو یخ در بهشت بلوبری بریزین.

اول یکم گیج شد. ولی بعد که انجام داد و اون بنفشِ خوشگلو داد دستمون به این نتیجه رسید که "خوب بلدین چی بخورین" :))

(و اگه شما هم یکم گیج شدین باید بهتون بگم حتما امتحان کنین.خیلی خوب میشه.)

بعد کم کم دور شدیم  رفتیم پاساژ دناسا و چندتا مانتو دیدیم برا انسیه.که یکیشونو پوشید و همون یکی بنظر من فوق‌العاده‌ترین گزینه برای کار کردنش تو کافه بود. و خودم شخصا مجبورش میکنم یه روز بخردش.

از در مانتوفروشی که بیرون اومدیم انسیه متوجه شد نقابشو جا گذاشته و خب احتمال نزدیک صد بود که تو کتابفروشی جامونده. پس برگشتیم کتابفروشی.

نقابو که آورد چند قدم که دور شدیم نشستیم رو یه نیمکت کنار خیابون که روبروی یه کفش فروشی بود با چند طبقه ساختمون رو سرش. انسیه گف چرا واقعا نباید رو به خیابون باشه؟

بعد از چند لحظه دیدم یه چیزی چکید رو دستم. بالا رو نگاه کردم گفتم انسیه آب کولراشون داره میریزه رومون :)) ولی دو سه تا قطره‌ی بعدی برامون واضح و مبرهن کردن که

داره بارون میاد :)

به انسیه گفتم ببین قسمتو.عجب روزی اومدیم چه خوش یُمن. و به چک چک قطره‌ها و نقطه نقطه‌های کف آسفالت که حرفمونو ثابت میکردن میخندیدیم.

عابرای دیگه هم مثل ما متعجب و شگفت‌زده بودن. ابرا رو نگاه میکردیم.زمینو نگاه میکردیم.همدیگه رو نگاه میکردیم.

انسیه همه کاغذا و کتابا رو تو یه پلاستیکی که من بهش گفته بودم بخاطر محیط زیست نگیردش، گذاشت تا خیس نشن. با رعد و برقی که انسیه رو از جاش پروند فهمیدیم نه خیرا! قضیه یه نم نم بارون تابستونی نیست.

شدیدتر شد.شدیدتر شد.شدیدتر شد.

از رو نیمکت بلند شدیم. از همونجا بود که خنده های بی پروامون شروع شد. جا خورده بودیم و هیجان زده شدیم. دیگه نقاب و عینک آفتابی معنا نداشت. تند و تندتر میشد و ما زیرش بودیم. خیلی فکری نکردیم برا اینکه کجا بریم. فقط راه افتادیم زیر بارون و به این قصد که اون وسطا یه فست فود پیدا کنیم و یه چیزی بخوریم.

دوتا موش آب کشیده بودیم که یه ریز میخندیدیم.مستانه.

تو ساعتِ دوِ ظهرِ بیست و پنجِ مردادِ نود و شیشِ شیراز. وقتی یک ساعت قبل از گرما هلاک و درحال خوردن یخ در بهشت بودیم.

و من همش تکرار میکردم ببین کی فکرشو میکرد همچین روزی قرار باشه ما اینجا باشیم و همچین بارونی قرار باشه بیاد.

مقنعه انسیه خیس شده بود میگف میدونی چه صدایی الان تو گوشمه؟ صدای آب قطره قطره که میریزه تو تشت خالی :))

داشتیم از خیابون رد میشدیم یه پسر کوچولویی سوار ماشین بود و هیجان زده از بارون با همه شوخی میکرد و بلند بلند راجع به بارون میگفت و جیغ جیغ میکرد.

چند تا بچه درحالیکه میدوییدن شلوغ کاری میکردن از کنارمون رد شدن.یکیشون داد زد "الان سیل میاد" :)) خندیدیم و گفتیم حالا نه تا این حد :))

کفشامون خیس و پر از آب بود دیگه رفتیم زیر یه سایه بون. یه خانم دیگه هم اومد. از این کفشای تابستونی که منفذ داره پوشیده بود میگفت امروز اولین روزیه که پوشیدمش.الانم نیم ساعت مرخصی گرفتم به کارم برسم همه شو اینجا وایسادم.

آل استار قشنگم یه تیکه پر از آب. موهامون فر خورده بود اومده بود تو صورتمون. حالا انسیه هم عصر قرار بود بره کافه تا امید بهش تو انتخاب رشته کمک کنه. منم از انگشتام بجای برف پاک کن برا عینکم استفاده میکردم.

به انسیه گفتم اینجوری با لباس خیس باد که میاد یخ میزنیم.اگه بریم زیرش حداقل سردمون نمیشه.بعد از بارونم میریم خونه خاله من لباساتو درآر خشک شه که آلتو هم میری زشت نباشه.

و دوباره رفتیم زیر اون بارون عجیب غریبِ زیلایِ سریعِ سفت و محکم.

یه پسر دیگه از تو ماشین ما رو نگاه میکرد و هی زیرلبی میخندید. من اول خواستم به روی خودم نیارم که ول کنه. ولی یه کم که خودمو نگاه کردم منم خندم گرفت و این شد که جفتمون زدیم زیر خنده و بدون هیچ کلامی فقط خندیدیم باهم. و ترافیک باز شد و رفت.

انسیه به امید پیام داد که "سیل اومده" بعد امید پرسیده بود کجا؟ :)) بعد توضی دادیم اون بارونی که برا شما نم نم داره میاد ما رو داره میبره :)) بعد گفت موش آب کشیده شدیم پرسید چرا :/ اونجا بود که یه چیزای دیگه ای دسگیرمون شد :))))

خلاصه که همه چیز زیبا بود.صدای بارون به همه صداها برتری داشت. کف خیابونا آب واستاده بود و با هر قطره حباب درست میشد کفش. جوبا شرشر میکردن.تا زانو خیس بودیم. و میخندیدیم. به اندازه همه عمرمون میخندیدیم. این خنده ها بیشتر از هر وقت دیگه ای از ته دل بودن. چیزی که مدتها بود گمش کرده بودیم.

و یه دیوونه بازیِ تمام عیار داشتیم.

واقعا نمیدونم چقدر طول کشید. اصلا یادم نیست.

بعد از بارون، هرچی دنبال فست فود میگشتیم نمی یافتیم. سنگین شده بودیم.گرسنه بودیم ولی همچنان میخندیدیم.صدتا خیابونو بالا پایین کردیم. از یه جایی به بعد دیگه فقط ما خیس بودیم. انگار از یه سیاره بارونی لیز خوردیم و افتادیم رو زمین :)) زمین کم کم خشک میشد. ما هم سردمون بود هم خسته از گَز کردن خیابونای بارونی زیبا.

وقتی همینجور داشتیم پیاده رو ها رو قدم میزدیم یه بچه ی دو سه ساله داشت تو تابی که به در بالکن شون وصل کرده بود تاب بازی می کرد. براش دس تکون دادم و لبخند زدیم. انسیه گف ببینش چه کیفی میکنه.

خلاصه

سوار اتوبوس شدیم به مقصد اینکه نزدیک خونه خالم اینا یه هایدا هست که جای دقیقشو بلد نبودم.

برا انسیه اینطوری هایدا رو تعریف کردم که ببین هایدا برا من نماده. برام خاطره س. برام خیلی معنیا داره. خیلی اسپشاله و فلان. بعد پرسید که حالا چی هس تو ساندویچاش؟ گفتم کالباس و کاهو و مقدار زیادی سُس.اینا اساسیاشن. :)))

تو اتوبوس همه یجوری نگامون میکردن. سر همون جریان سیاره ی بارونی و اینا :)) پاهامون درد میکرد ولی همچنان انرژی مثبت و لبخند بود که اینور اونور میرفت.آقای راننده آهنگ افتخاری گذاشته بود.تو ترافیک بودیم. یهو دراومد گف براتون آهنگ ملایم گذاشتم بخوابین. حالا حالاها تو راهیم.

شاید یکی از نکات منفیِ همچین روزی این بود که دیررسیدیم و هایدا بسته بود. ولی خب این نکته ی مثبت میتونه جبرانش کنه کهاز یه جای دیگه یه کالباس و همبر تنوری گرفتیم که بسیار خوشمزه بود.

بعدم که دیگه رفتیم خونه خالم و ساندویچا رو اونجا خوردیم و کفشامونو گذاشتیم زیر آفتابی که باوجودش کسی تصورشم نمیکرد یکی دو ساعت پیش چه قصه ای رخ داده.

بعدم که دیگه رفتیم خونه خالم و ساندویچا رو اونجا خوردیم و کفشامونو گذاشتیم زیر آفتابی که باوجودش کسی تصورشم نمیکرد یکی دو ساعت پیش چه قصه ای رخ داده.

اونجا با علی اکبر جِنگا بازی کردیم بعدم انسیه رفت آلتو.

ما هم یه کم استراحت کردیم یه سر خیابون رفتیم بعدم دنبال انسیه که همچنان داشت مینوشت اولویتاشو و اومدیم خونه.

طلا (عروس هلندیِ علی اکبر) هم یه ریز تو ماشین جیغ میزد.

ساعت حدودای ده بود که رسیدیم خونه. انسیه هم اومدم خونمون تا با لپ تاپ من انتخاب رشته کنه. شروع کردیم به ثبت کردن با مسخره بازی و جوک و مشورت با چت و شام خوردن.

و ساعت شیش دیقه به دوازده بود که رسید انتخاب رشته رو گرفتم :))

و همین جاها بود که این روزِ بی نهایت تموم شد.

+ some infinities are bigger than other infinities.
Im happy for this our small infinity.

+ امروز انسیه میگه "دقت کردی؟ دیروز با هر آدمی که دیدیم و بهش برخوردیم ارتباط برقرار کردیم." و دقیقا همینطور بود. بی تفاوت نبودیم و بی پروا بودیم.

+ میدونم خیلی طولانیه. ولی برامون خیلی مهم بود که با همه جزییات بنویسمش.

+ معنی دیوونه بازی رو پیدا کردیم.

+ such a beautiful day! همونجوری که هیزل وختی میرن تو پارک استخونا با آگوستوس میگه.

*در عالم دیوانه‌ها هرروز عید است «امید صباغ‌نو»


بچسبد به: دیگه چه خبر , دلبریای زندگی , من یه دچارم
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:49
برچسب‌ها : دیوانه,تقویمهاشان,فرق,دارد,