1939.کار داره بالا میگیره

ساخت وبلاگ
+ سر همین اتفاقاس که میگم میخوام ول کنم برم. خب نرفتیم که نرفتیم. شما بیرون گود نشسین میگین لنگش کن. اصا دلمون نخواسته. که چی؟ هرچی شما بگی؟ بعدم عین چلاقا. با این هماهنگ میکنم با اون هماهنگ میکنم بیاد فلان کارو کنه، فلان جا برسونه، تنها فلانه، چن تا زن بدون مرد بهمانه. اصا بام تهران بخوره تو سرم. نمیرم تا روزی که خودم تنها پاشم گز کنم خیابونو برسم. چه فاجعه ای میخواد بشه؟ خب بشه. در عوض خودم پا خودم واستادم.

حالا هی بگین این درگیر ایده آل بازیا و هیجانات جوونیه.

+ یه ذره غر زدم آروم شدم.

یه کم بهم دلداری بدین که کلبه احزان شود روزی گلستان و فلان


بچسبد به: من یه دچارم , دلخوریای زندگیمیگیره,...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 13:37