2141.چته؟ کجایی؟

ساخت وبلاگ
چکیده : من مجبورم. سرزنشم نکن. مجبورم خودمو بزنم به کوچه علی چپ. مجبورم مصرف کنم و از مصرفم لذت ببرم تا زمان... با عنوان : 2141.چته؟ کجایی؟ بخوانید :
من مجبورم. سرزنشم نکن. مجبورم خودمو بزنم به کوچه علی چپ. مجبورم مصرف کنم و از مصرفم لذت ببرم تا زمان بگذره و برسم به تهش. مجبورم دلمو خوش کنم به همین لذتای بچگانه و لحظه ای. وقتی واردش میشم مدام به درای بسته یا دوراهی میخورم. چیزایی که من نمیتونم هضم کنم و عاقلانه بهترین تصمیمو توشون بگیرم.
ببین به چه روزی می افتم اینجور وقتا! من مجبورم خودمو بزنم به نفهمیدن و نفهمم.
ولی توام مثل من میدونی اینم از تنبلی م میاد. میدونی حوصلم نمیشه بفهمم. حوصله درگیر شدن با افکار، اشخاص یا هر کوفت دیگه ای رو ندارم. اینه که من همیشه تو کوچه علی چپ ام و خب حالا میبینی؟ خجالت زده م از اینجا بودنم. به محمدرضا زمانی گفتم خجالت کشیدمو کامنتمو راجب کتاب خوندن پاک کردم.
ینی چی که حوصلم نمیشه؟ به همین راحتی؟ به چه حقی با عقل ناقص خودت راجب زندگی یه آدم اینقد راحت و مسخره تصمیم میگیری و به باد میدیش؟
ینی باید بدون اینکه بهش اعتقاد داشته باشمش انجام بدم؟ مث دارو؟ مگه میشه؟ مگه این کار همون اشتباهی نیس که بخاطر انجام ندادنش دانشگاه نرفتی؟
مرزش کجاست؟ مرز اینده حقیقی با این چرت و پرتایی که خودمونو سرگرمش کردیم یا مث من خودمونو در قبالش زدیم به کوچه علی چپ؟
مرز زندگی کجاست؟ مرز زندگی خوب و بد کجاست؟ مرز کافی بودن کجاست؟
چرا چند روزه زندگی انقدر در نظرم پیچیده میاد بر خلاف همیشه؟
اینجا قراره جرقه من باشه؟
مرز آدم بزرگ نبودن با بچه بودن کجاست؟

 


+آخیییییش

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 23 دی 1397 ساعت: 3:57