
یه شب نشستم دفترمو گذاشتم جلوم و خواستم هرچی از عشق به ذهنم میادو بنویسم.نوشتم.حدود چار صفه.از گول زدن عشق از بی معنی بودنش از گنگ بودنش از زیبا بودنش ... نوشتم. نوشتم که من هیچوقت عاشق نبودم و هیچوقتم نتونستم بهش اقرار بکنم. به این فک کردم که نویسنده ها و شاعرا باید عاشق باشن که قلمشون تراوش کنه و فلان. خلاصه اینکه مقصودم صرفا نوشتن بود اون شب.ولی بعد ، آخر متن ، آخر چار صفه به این فک کردم که "تو" چه کلمه ، چه تکواژ قشنگیه.چقد خوش اهنگه.چقد دریمیه. الان ، یادم نیست چی شد که یاد تو و اون متن افتادم و به این فکر که بنویسم.راجع به عشق.با یه برچسب ثابت.هرشب.حداقل ب...
ادامه مطلب
جانیست تو را ساده ، نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر کان ساده چه تن دارد - مولانا -...
ادامه مطلب