1054
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:46
یه روشی ام هس به اسم دِ فالت درمانی (the fault) که شبیه مُسَکِّن عمل میکنه.
1055
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:46
امشب بعد از مدتها(ماهها یا سالها) دوباره دلم برات تنگ شد.غصه ی خودتو خودمو خوردم.
1056
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:46
الان که خوب دقت میکنم میبینم یک ماهی هست که فین فینم به راهه.فقط شیرش هی شل و سفت شده تو این مدت :)) حساسیت فصلی گرفته تم.
1057.ای تمامی شعرهای جهان در دل چشمهات زندانی
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 12:45
خب اولین تو هر چیزی جالب و خاص بنظر میاد. الانم سه دقیقه از اولین روز آبان گذشته. اسم آبانم میاد من یاد این مصرع از روا میفتم : مثل خورشیدِ ظهرِ شهریور مثل بارانِ عصرِ آبانی ... + غیر از اولین بودن،عدد روز تولد هرکس توی همه ماهها براش بولد و تیره تر.چون میتونی دقیقتر سنشو حساب کنه.
1044.just now
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:15
نزدیک به شونزده ساعت خواب.و دوباره حس اینکه حالا میخوای چیکار کنی؟و رنگ کردن یه روز دیگه توی روزشمار هیژده سالگی.و فکر به اینکه ایا تو در اینده تبدیل میشی ب یه پشتیبان فنی تلفنی؟و فکر به فرانسه خوندن.و بعد بیخیال همه ی اینا شدن.تو همین لحظه ببین چه کاری باید انجام بدی.و لحظه ی بعدی باز به همون لحظه ...
1045
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:14
یه رُبّه دارم فک میکنم چی بنویسم؟
1046.هیچ اتفاق خوبی بعد از ساعت دو شب نمیفته.
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:14
يه ضرب المثل قديمي هست که ميگه هيچ اتفاق خوبي بعد از ساعت دو شب نميفته،وقتي ساعت به دو نزديک شد فقط بايد خوابيد! - آنتارکتیکا هشتاد و نه درجه جنوبی - روزبه معین -
1047.توت خشک یک دلبری ست
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:14
توت خشک جزو معدود مواردیه که هم خیلی خوشمزه س هم ضرر نداره که هیچ مفیدم هست.
1048
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:14
دوباره یه مدت سکوتو تمرین نکردم افتادم به حرف زدن و حرف زیادی زدن.
1049.تو خودشونیا چی صداش میکنن؟
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:13
دارم فک میکنم این حسی که بهش میگیم دررفتن خستگی،چه حسیه در واقع؟ینی مغز چه دستوری میده که این حسو میکنیم؟به کجا دستورشو میده؟تعریف اخستگی دررفتن تو عصبامون چیه؟لب کلام اینکه تو خودشون چی صدا میکنن خستگی دررفتنو؟
1050
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:13
اصن با این بوی شامپو جینسینگ شون(schon) چه عاشقانه ها که واسه طره ی موی یار میشه نوشت!
1051.من یه آشفته ی دچارم
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:13
حس بی حوصلگی و آشوب هم دقیقن مثل همون حس دررفتن خستگی میمونه.همونقدر قابل لمس و واضح ، همونقدر غیرقابل توضیح
1052
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:13
وزغه سرشبی باز کله شو آورده بود بیرون یه ریز میگفت "ترسوی احمق! ترسوی احمق!"
1053
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 13:12
چن شبه که وقتی افتاب داره غروب میکنه غمگینم.عصبانی ام.بی حوصله م.آشفته م.بی رمقم. ... چن شبه که شبا هیچ خوب نیستم.
1043.سلام
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 0:00
1040
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:37
من یه وزغ مزخرف زشت تو بدنم دارم.که گاهی از شنا کردن تو معدم دست میکشه ، میپره بیرون و میگه : تو چی بلدی؟جملات قصار این چنینی زیاد داره البته.همین یه دونه نیست.
1041.مثلا دلم بخواد قربون صدقش برم...
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 21:37
1037
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 6:15
امشب واقعن یه لحظه از اینهمه دور بودن و نرفتن تهرون داشت گریم میگرفت.
1038
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 6:14
امشب داشت شب خوبی میشد.خیلی خوب.یهو دلش گرفت ولی...دله دیگه...
1039
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 6:14
جربزه فروشی خوب سراغ ندارین؟لینک ارتقاء سطح دیوانگی چطور؟ اها ۲۵۰ گرم هم اراده میخوام.